من رو سوار ماشینش کرد و خیال خودش یک راز خیلی قدیمی رو به من گفت!
رازی که مدت هاست خودم میدونم!
فقط کمی جزئیات بیشتری فهمیدم! همین ...
دلم میخواست بهش بگم آخه کم عقل! اگر چیزی نمیدونستم و قلبم وا میستاد چی!؟
مثله ابلهی که باری از روی دوشش برداشتن حرفاشو ریخت بیرون! :-|
برچسب: نویسنده: هلیا جعفری تاريخ: يکشنبه 8 دی 1398 ساعت: 15:40
خاطره انگیز است برگشتن به جایی که 8 سال از آن دور بوده ای!ممکن است آن شکوه گذشته را نداشته باشد اما زیباست...شاید قرار است شمارش معکوسی باشد برای پایان ابدی آن... برای رهایی از آن!و همین تصور لرزه ای
برچسب: نویسنده: هلیا جعفری تاريخ: يکشنبه 8 دی 1398 ساعت: 15:40
یکسری خاطرات گرد گرفته توی ذهنم زنده شد!
یک نفری که از نظر اختلاف سنی شاید بشه بهش بگی بچه حرف خوبی زد:
"این همه چیز برای فکر کردن تو این دنیا هست اما از ده کیلومتری خاطراتت هم رد نشو! "
برچسب: نویسنده: هلیا جعفری تاريخ: يکشنبه 8 دی 1398 ساعت: 15:40
یک روزهایی هم روز آدم نیست!
از آسمان و زمین بد می باره... مثل امروز :)
برچسب: نویسنده: هلیا جعفری تاريخ: يکشنبه 8 دی 1398 ساعت: 15:40
هیچ وقت سکوت رو دوست نداشتم و ندارم
و فکر نمی کنم روزی هم برسه که از سکوت خوشم بیاد!
"اینکه کسی در مقابلم سکوت کنه"
برداشت هر کسی از سکوت متفاوته
برداشت من اینه " بی اهمیتی" بقیش داستانه!
برچسب: نویسنده: هلیا جعفری تاريخ: يکشنبه 8 دی 1398 ساعت: 15:40
وقتی همه چیز بر علیه آدم میشه، چاره ای نمی مونه جز صبر و بردباری...
برچسب: نویسنده: هلیا جعفری تاريخ: يکشنبه 8 دی 1398 ساعت: 15:40